برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا اکرم
این روزها به روی کربلا نرفته ها نیاورید
بی سعادتی شان را
بدجور درد دارد.
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا بصیر
تصور کنید
توی یک خانواده به حجاب اعتقاد و مذهب همدیگر توهین کنند
که اگر کسی توی خانه قرآن خواند دلسردش کنند. اگر حجابش چادر بود مسخره اش کنند. اگر محبّ اهل بیت بود دیوانه اش بخوانند.
عذاب نبود تصورش؟
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا عشق
قسم به خداوند که مهربان ترین مهربانان است
از شما مهربان تر نسبت به خودم نیافتم
وقتی "هوس" کودکانه ام را دانستید و به نیکی پاسخ دادید.
"چشم هایم سرریز از شوق دیدن دوباره تان بود که دلم
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا صبر
قبل تر ها، مادر مخالف سرسخت چشم و هم چشمی بود. مخالف دهن بینی. حرف مردم.
میگفت هر چه به دلت است.
حالا اما حرف مهریه ی فلانی و طلا و انگشتر و سرویس و چه و چه ی دختر های مردم توی دهانش هست
و من به نگرانی های مادرانه اش لبخند میزنم و توی دلم ریز ریز گریه میکنم.
یَا مَنْ تُحَلّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ، وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدّ الشّدَائِدِ، وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَی رَوْحِ الْفَرَجِ.
+چشـم های تو مرا بی خبر از چشمـم کرد
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان

یا عشق
اتود دستم میگیرم.هر خط راست و کج و منحنی ای به گنبدتان ختم میشود.مانده ام آزمون فردا را چه کنم.
دستم نا آرام است .دلم نا آرام تر
خیلی وقت است نا آرامم، امروز اما دیوانه تر.یادم به آن چارشنبه میفتد.به روزهای بعدش ...به کَرَمت
جانا!
منِ دلتنگِ دلبسته ی عاشق
دیوانه ی کرمت شده ام...
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا علیم
چطور میشود آدم سر امتحان کوانتوم و الکترومغناطیس
و هرچه که از مشتقات فیزیک هست دلش به نقاشی برود
آنوقت سر امتحان نقاشی بشیند لاپلاسین حساب کند.
مغز ما هم شوخی دارد ها!!!
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا ، یا ، ، ، ، ،
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان
یا ، ، ، ،
، ،
،
،
یا بصیر
خیلی اتفاقی، یادم به چند سال پیش افتاد. که لَه لَه میزدم برای جهادی.تا خود جلسه ی
توجیهی اش میرفتم و نمی شد.می نشستم پای خاطرات کعبه دل ،جرعه وصال و زینب و
هی مجنون تر می شدم.
یادم به چند سال پیش افتاد که پیام پشت پیام بود که می آمد.که تا پای ثبت نام می رفتم و
آخر بدرقه شان نصیبم می شد.
یادم به حوزه دانشجویی افتاد که مادر مخالف بود.
یادم به بسی
برچسب:
نویسنده: شیدا زارعیان